بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام.
و اصرار هم داره من عشق گم شده اش هستم دلم میگیره ، که ای کاش تو بودی ،در پی من پ.ن: آیینه پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را اسیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی, سال ها دیر کرده است در آیینه به خود می نگرم آه ه ه ه ه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است پ.ن: بر نگشتم فقط دلم تنگه :(( پ.ن : پ.ن :
من وسرگردانی!! من و شبهای تاریک !!! من و خورشید صبح سحر !!!! من و یک دنیا دیوانگی !!!!! من این من را نمیشناسم ... فقط یک چیز را می دانم! من این نبودم که حال هستم.....
به
آرامی نزدیک می شوی ، این اولین تماس است و به این می اندیشی که برای این
لحظه ی پر از اضطراب که هنوز رعشه ی شرم و شایدم ترس و ناباوری قلبت را سخت
می فشارد، چقدر صبر کرده ای . چه ساعت هایی تمام سرمایه ی های تجسمی ات را
، همه ی پس انداز رویاهایت را بر سر قمار ساختن این لحظه حراج کردی . آرام
خود را می کشی تا شاید این جامه بر تن تو راست گردد ، همه را می خواهی .
درست بسان پیراهنی که باید تمام تنت را بپوشاند . ناگزیری باید بپوشی یا
شایدم بپوشانی . حالا که تمامش در برابر توست ، حالا که می توانی بی غم
آینده تنها لحظه را زندگی کنی می فهمی که چرا می گویند باید در لحظه زندگی
کرد . چقدر طول می کشد؟ چقدر؟ دوباره این افکار اهریمنی آمده اند به سراغت
تا برای آینده نگرانت کنند ، چقدر طول می کشد؟ شاید آخرین فرصت تو همین
اولین باشد . دستت اما لبانت را به یاری می طلبد تا این اهریمنان را به آتش
اهورایی تنش بسپاری . چقدر
گذشته؟ ساعتی شاید . باز می اندیشی . این بار ابلیس از دریچه ی گذشته وارد
می شود ، چقدر گذشته؟ چند سال گذشته تا این تن خواستنی؟ چه بیهوده شاید
عمر را تلف کردی . نفس
هایت به شماره افتاده اما تعدادش از حد شمارش خارج ، چند بار نفسی کشیدی؟ و
چند بار نفس کشید؟ مگر نه این است که هر نفسی زندگی ست؟ پس تو هم آوا می
شوی با نفسی که آه زندگی را از سر لذت بر صورت تو با هر حرکت نمایان می کند
. چند بار نفس کشیده ای ؟ چه اهمیت دارد؟ مهم این است که نفسی در کنارت از
شوق ، نه می دانی و نه می داند چه می کند . دستانت در پس این نفس ها ، این
آه ها این شوق ها اما هنوز سیراب نشده است از علم کاویدن ، می کاوی همه ی
بدنش را همه گوشه گوشه ی سرزمینش را از دشت پر از لاله ها ی سرخ لبانش تا
صحرای لخت سینه هایش را . با خود می اندیشی ، چه کس تو را ساخته ، ای عشق؟ کیان تو را نواخته اند ای عشق که اینگونه مسحور می کنی هر سری را؟ خودت
را از پس تمام تلاطم های دریاها که غریقش بوده ای بر این تن خواستنی می
سپاری ، این قایق نجاتی که تمام شوق نجات را در او می یابی . خودت را به او
می سپاری و تمام تنت را از پس همه ی نفس ها به روی او می اندازی و تن خسته
ات را به آرامش قایق نجاتت می سپاری . می پرسد: آه ای غریق امواج خشمگین همه ی خوبی ها ، چگونه ای؟
میخواد برگرده اما مگه نگفتم دیگه برگشتنت هم کمک نمیکنه؟؟؟؟ جای تورو به کی بدم؟؟؟ به کی که بشه برام تو؟؟؟ نشستم پای همون 50 سالم باور نداری؟؟ سخته باورش ، اما فعلا که نشستم ... منم دوس دارم دوباره به تو برگردم به خودمون اما ما دوباره ما میشیم؟؟؟!!!
نوشتن از نبودنت ، بهم کمک نمیکنه... هیچیزی بعد رفتنت ، بهم کمک نمیکنه ... خط زدن نوشته ها ، بغض های تلخ بهم کمک نمیکنه.... برگشتن روزای خوب ، قصه ی بوی خوب پیرهنت حتی دیگه اومدنت ، بهم کمک نمیکنه هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه.......
تولدت مبارک 3> شاید واقعا هدیه امسال باور جدایی باشه:((
تولدت نزدیکه دلبرکم و من بی تاب شدم برای بدنیا آمدنت که روزی بسراغم اومدی ی ی ی ی
در
این اولین تماس می شود فهمید چقدر یک ثانیه طولانی است و طی کردن یک وجب
فاصله تا گرمای تنش چقدر پر اضطراب . اما تو می پیمایی و نرم نرمک دستت را
به آن تن پر از خواهش می سایی . فاصله ها تمام شده و بی آنکه خود بفهمی
آرامشی تمام تنت را فراگرفته که ثانیه ای بعد می اندیشی ، تمام زندگی ات
بیهوده صرف شده بود اما حالا خوب می دانی که سبک شدن چه معنایی دارد !
هرچه
به این تن خواستنی نزدیک می شوی حس غریب کنجکاوی دستانت سودای فتح تمام
سرزمین تنش را دارد . شهر به شهر و کوچه به کوچه . بسان فاتحی بزرگ که میهن
خود را پس از فراغی بزرگ در برابرش می بیند همه ی ذره ذره خاک تنش را غرق
بوسه می کنی . نه ، تو فاتح نیستی ، می اندیشی برای لحظه ای شاید تو
نابینایی که شفایت از لمس پیراهن تنش است . آری همین است که حریصانه تو را
وامیدارد که هرچه هست را بمالی ، ببوسی و نوازش کنی .
نه ، این بار تقلای تنش فتنه ی ابلیس را می میراند .
می خواهد شکوه خودش را به رخت بکشد ، تا بسان غالبی نشسته بر تن مغلوب شکوه
و زیبایی سینه هایی که آرام ندارد را بر تو نمایان کند . سیب ممنوعه ی آدم
شاید همین دو باشند ، دست بلند می کنی تا فرزند خلفی باشی برای آدم ، دست
دراز می کنی تا بچینی آن دو سیب ممنوعه را . با لمس آن می روی به گذشته های
دور ، خیلی دور ، جایی که افسانه است . با خودت می گویی : که چگونه ابلیس
رانده شده از بهشت توانست آدم ساکن بهشت را بفریبد؟ به فریب سینه هایش تا
کجا های می شود رفت ! اما نگاهت که خیره در حرکت بی وقفه ی آن دو و نوازش
دستانت بر میوه های ممنوعه آدم است را به سرخی فریبنده ای می کشانی که شاید
گمشده ات آنجا باشد . شاخه های تنش را به آرامی به سوی خود می کشی و لبت
را بر آن سرخی فریبنده می نهی و می چشی آنچه که آدم چشید و عاقل شد ، خدا
شد . به یکباره تمام وجودت آتش می گیرد از آن سرخی ، آه خدای من آیا این
است آن آتشی که وعده اش قرن هاست انسان ها را به مسلخ برده است؟ این است
آتشی که وعده اش مسبب همه ی جنگ های عالم است؟ تنت می سوزد ، لبانت آتش
گرفته است اما چقدر تن سردت این آتش وعده داده شده را محتاج است .
همان لرزشی که چند لحظه پیش تمام وجودت را فراگرفته بود تا اوج لذت را از تو بیرون کند ، این بار اما صدایت را گرفته .
می گویی : ای تن خواستنی ، ای عشق . چه کس تو را ساخته؟ کیان نواخته اند؟
می پرسد: بسان آدم ، آیا پشیمانی جای همه ی اشتیاق چشیدن میوه ی ممنوعه را نگرفته در وجودت؟
من
در پی پاسخی هستم ، که این بار لبانم نه سخن که عشق می پراکند ، بوسه
بارانش می کنم و می گویم : ای کاش همه ی پشیمانی های عالم اینگونه شیرین
بود و ای کاش همه ی آنها اینگونه خواستنی .
نه ، دستم که هیچ لبانم نیز
بیش از پیش بی قراری میکند . دوباره ابلیس می آید ، تا کی؟ تا کجا و چقدر
دیگر این ادامه دارد؟ نکند آخرین فرصت همین اولین باشد؟ آه ابلیس محبوب من
در این لحظه چه زیبا شده ای و من چه مشتاقم که این بار فریب تو را بخورم !
آری ، فریب تو را خواهم خورد و لحظه را زندگی خواهم کرد بی غم آینده هرچه
باداباد .
من دوباره ارتش دستانم به سرداری لبانم را برای فتح تمام
سرزمین های تنش بسیج می کنم . فرمان می دهم به پیش ای لحظه های زندگی به
پیش که همینک منم پادشاه جهان ، که گل در بر و می در کف و معشوق به کامم
است .
میخوای برگردی که دوباره چی رو تو من بشکنی؟؟؟؟


